روایت زیبایی از یک بازنشسته سوخترسان در جنگ رمضان:
اشاره: این، قصه مردی است که بازنشسته صنعت سوخترسانی است. او در شب حمله وحشیانه دشمن به زیرساختهای سوخترسانی تهران، به تعبیر خودش، “تا صبح خوابش نبرد”.
با آن که به ظاهر کاری از دستش بر نمیآمد، اما کاری کرد کارستان تا قوت قلبی باشد برای همه سوخترسانان در صحنه.
صنعت سوخترسانی، در عبور از بوته آزمونهای خطیر یک قرن پرحادثه، سربلند برآمده و چون پولاد، آبدیده شده است.
هشت سال سوخترسانی موفق در کوران جنگ تحمیلی، تداوم بیوقفه سوخترسانی پس از دو حمله سایبری به سامانه هوشمند سوخت، و خدمترسانی بیانقطاع زیر آتشباری دشمن در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان، کارنامهای تاریخی اما درخشان، برای این صنعت عظیم رقم زده است.
در این میان، کارگزاران و فعالان این صنعت، به شوق آبادانی میهن و رفاه و آسایش ایرانیان، نسل به نسل، پرچم خدمت و مردمداری را دست به دست گردانده و هر نسل به نسل بعد میسپارند، و از آن پس که به جبر طبیعت، به افتخار تقاعد نایل میآیند، همچنان به نام و نشان “سوخترسانی” خود میبالند.
خانواده بزرگ سوخترسانان، چه شاغل و چه بازنشسته، همواره نسبت به کار خود تعصب خاصی میورزند و با همه وجود، برای حفظ این سرمایه عظیم ملی، و میراث تاریخی سوخترسانی، از جان مایه میگذارند.
در طول عمری که در عرصه فرهنگی و روابط عمومی گذراندهام، نمونههای فراوانی از ایثار و فداکاری مردان و زنان ایران عزیز را دیدهام؛ چه در دوران هشت سال دفاع مقدس، چه در جنگ ۱۲ روزه و همین جنگ رمضان. اما داستان آقای کاظمی، حکایت دیگری است.
آقای “علی کاظمی” یکی از اعضای همین خانواده است که در هنگامه تجاوز غیرقانونی دشمن به ساحت مقدس میهنمان، تصویری زیبا و پرمعنا از عشق و فداکاری و از خودگذشتگی خویش را به یادمان خدمت و اشتیاق، ترسیم کرده است.
آقای علی کاظمی، بازنشسته شرکت ملی پخش فرآوردههای نفتی منطقه اراک است. او اکنون ۸۶ ساله است. دلاورمردی به ظاهر پیر، اما با دل و روحیهای جوان. هنوز سودای خدمت و تلاش در سر دارد؛ اما این بار بیهیچ منتی فقط به عشق ایران و صنعتی که عمر و جوانیش را عاشقانه پای آن گذاشت.
صبح شده بود و آقای کاظمی بیقرار !
دلش میخواست کاری بکند و به گفته خودش، نمیتوانست بی تفاوت باشد. میگفت: “احساس میکردم که هنوز میتوانم برای شرکت و میهنم کاری کنم”؛ و چنین بود که دست به قلم شد و نامهای به مدیرعامل شرکت نوشت.
نامه او، حرف دلش بود که روی کاغذ نقش بست؛ جملاتی ساده اما مملو از احساس مسوولیت و تعلق خاطر، هم نسبت به ایران و هم نسبت به صنعت سوخترسانی:
“بنام خدا
حضور محترم جناب آقای مهندس ویسکرمی
سلام و عرض ادب
اینجانب علی کاظمی کارگر شما در پخش منطقه اراک به شماره ۳۱۶۵۷۶ به عرض می رساند که با توجه به مشکل پیش آمده بخاطر جنگ تحمیل شده به کشور عزیزمان ایران، از حضرتعالی درخواست دارم که اجازه بفرمائید در این واپسین روزهای زندگی، بدون درخواست مزدی درانبار ری خدمت کنم. دیشب از خانهام وقتی دود سیاه برخاسته از انبار ری را دیدم، تمام شب تا صبح ناراحت و نگران بودم که خانه خودم داره میسوزد! من در جنگ تحمیلی ایران و عراق افتخار خدمت در کنار مهندس شفعتی را داشتهام. گرچه پیر شدهام ولی توان آن را دارم که بتوانم جارو به دست بگیرم و خانهام را تمیز کنم. شما سالهاست که در پست مقام ارشد پخش قرار دارید، اما من هرگز درخواستی از شما نداشتهام. اکنون از حضرتعالی عاجزانه میخواهم که حاجت مرا برآورده فرمایید.
با پوزش از گرفتن وقت گرانبهای حضرتعالی – علی کاظمی”
وقتی نامه آقای کاظمی را در این برهه حساس از تاریخ کشور و جنگ با دشمنان آمریکایی و صهیونی دیدم، حقیقتا به وجد آمدم؛ نامهای که جناب مهندس ویسکرمی، مدیرعامل شرکت را نیز برآن داشت تا در اوج روزهای سخت سوخترسانی و مشغلههای عدیده و محدودیتها و تنگناهای عملیاتی، با آقای کاظمی تماس بگیرد و از او به خاطر نگارش آن دلنوشته دلنشین که ترجمان حس تعهد و عشق و علاقه نویسنده به میهن است و سبب افزایش روحیه و انگیزه و لذت و افتخار جناب مدیرعامل گشته، تشکر کند.
از این رو، ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ در میانه روزهای آتش بس، به اتفاق آقایان اسلامیخواه، رییس امور ایثارگران شرکت، و مجید مرادی و حامد نوردی، مستندسازان حرفهای شرکت، چهت قدردانی و ابلاغ پیام تشکر جناب آقای مهندس ویسکرمی، مدیر عامل شرکت، خدمت جناب آقای کاظمی رسیدیم؛ طبقه پنجم آپارتمانی ساده در مرکز شهر تهران.
دستهای بزرگ و عاشقش به دلیل کهولت، میلرزد، اما دلش نه! شنوایش را درازنای روزگار کاسته، اما ندای درونش همچنان رسا و بلند است.
خانهاش محقر و بیآلایش است، اما کانون زندگیاش به آتش محبت همسر و فرزندان و نوهاش همچنان گرم و پرحرارت است.
ساعتی در خدمت ایشان بودیم. از روزگار خدمت و سالهای فعالیتش برایمان گفت. پوشهای قطور از برگهها و اسناد و اوراق اداری چند دهه اشتغال، همراه با لوح تقدیری به امضای آقای آقازاده، وزیر نفت وقت، پیش رویمان نهاد و با ذوق و اشتیاق از “روزهای خوش خدمت”، خاطرهها گفت.
وقتی اما از آن شب شوم حمله به انبار نفت یاد کرد، اشک پهنای گونههایش را گرفت و بغض، راه گلویش را بست…
باری، این گوشهای از زندگی مردان و زنان مجموعه خدمتگزار سوخترسانان ایران اسلامی است.
https://tashbihnwes.ir/?p=90589


